تبلیغات
آینوس

فشار

1392/05/23 18:28نویسنده : 96

 

"من و تری پنج سال است با همیم، چهار سال است ازدواج کرده‌ایم. و چیز وحشتناک، و چیز وحشتناک این است که، که البته نکتۀ خوبـش، یعنی می‌شود گفت درواقع موهبت این است که اگر سر هر کدام ما بلایی بیاید ـ ببخشید که این را می‌گویم ـ اما اگر همین فردا سر یکی از ما بلایی بیاید، فکر می‌کنم دیگری، آن یکی، شاید مدتی غصه بخورد، می‌دانید، اما بعد طرفی که مانده می‌رود و باز عاشق می‌شود. خیلی زود می‌رود یکی دیگر را پیدا می‌کند. همۀ این عشقی که ازش حرف می‌زنیم، فقط به صورت خاطره باقی می‌ماند. شاید حتی خاطره‌اش هم نماند. اشتباه می‌کنم؟ از مرحله پرتم؟ می‌دانید، می‌خواهم اگر درست نمی‌گویم مرا از اشتباه درآورید. می‌خواهم بدانم. می‌خواهم بگویم که من هیچ‌چیز نمی‌دانم و قبل از همه این را اعتراف می‌کنم"


برچسب : کلیسای جامع و چند داستان دیگر ، ریموند کارور ، فرزانه طاهری ،
 

مرگ

1392/05/22 18:28نویسنده : 96

 

"از خیلی بچگی، شنیده بودم وقتی شخصی می‌میرد، شپش‌هایی که در مو‌ها جا-خوش کرده‌اند، بیرون می‌ریزند و روی بالش‌ها پراکنده می‌شوند و خویشاوندان متوفی را خجل می‌کنند. این موضوع چنان مرا به وحشت انداخت که اجازه دادم برای رفتن به مدرسه، سرم را از ته بتراشند، و هنوز هم اندک رخت و لباسی را که برایم مانده است با صابون مخصوص ضدعفونی سگ‌ها می‌شویم و خرسندم. حالا به خودم می‌گویم از اینجا معلوم می‌شود که مفهوم آبروداری در جمع بهتر از مفهوم مرگ در ذهنم شکل گرفته بود"


برچسب : خاطرات روسپیان غمگین من ، امیرحسین فطانت ، داستان ، گابریل گارسیا مارکز ،
 

گریز عشق!

1392/05/21 18:28نویسنده : 96

 

"عزیز من، عزیز من، فکر نکن تو را دوست ندارم یا دوست نداشته‌ام. اما درست از آنرو که دوستت داشته‌ام، اگر تو همچنان زنده بودی، نمی‌توانسته‌ام آنکسی شوم که اکنون هستم. این ناممکن است که فرزندی داشته باشیم و جهان را انگونه که هست حقیر شماریم. زیرا به این جهان است که او را فرستاده‌ایم. بخاطر فرزند است که ما به جهان وابسته‌ایم. به آیندهٔ آن می‌اندیشیم. به سهولت در قیل و قالش، در جنب و جوش‌هایش مشارکت می‌کنیم و بلاهت درمان ناپذیرش را جدی می‌گیریم. با مرگت مرا از سعادت با تو بودن محروم کرده‌ای اما در عین حال مرا آزاد ساخته‌ای. آزاد در رویاروییم با جهانیکه دوستش ندارم و اگر می‌توانم به خود اجازه دهم که جهان را دوست نداشته باشم، از آنروست که تو دیگر در جهان نیستی. افکار تاریکم دیگر نمی‌تواند هیچگونه تیره روزی برایت به همراه اورد. می‌خواهم اکنون پس از سال‌ها که مرا ترک کرده‌ای به تو بگویم که من مرگ تو را همچون هدیه‌ای دریافته‌ام. و سرانجام آنرا، این هدیهٔ وحشتناک را پذیرفته‌ام."

|| هویت - میلان کوندرا {1929} - برگردان: پرویز همایون پور (نشر قطره)

برچسب : هویت ، میلان کوندرا ، پرویز همایون پور ،
 

تعداد کل صفحات ( 8 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...