تبلیغات
آینوس - تیمارستان مرگ

تیمارستان مرگ

1392/04/21 13:28نویسنده : 96

 
در یکی از ظهرهای پائیزی، جوانی در حیاط آسایشگاهی روانی نشسته بود. و به زمزمه با خود حرف می‌زد. از دور صدای محوی او را می‌خواند. ساختمان آسایشگاه با حیاط بزرگی پوشیده شده بود. برخاست و قدم زنان به سوی مرد سیاه پوست ورزیده‌ای که صدایش می‌زد رفت. وارد ساختمان شدند، مرد به جوان گفت: «دوستت مرد، اون‌ها بهت دروغ می‌گن. ولی من می‌خوام بهت نشون بدم» و او را به اتاقی راهنمایی کرد. جوان لحظه‌ای در اتاق مکث کرد و سپس به بیرون دوید. فریاد زد: «کاغذ می‌خواهم، خودکار بهم بدید» مرد سیاه پوست در اتاق را بست و در راهرو محو شد. پرستار دیگر جوان را از راه پله‌ها بالا برد و کاغذ و خودکاری به او داد. جوان به اتاقش رفت و خود را به روی تخت انداخت و شروع کرد به نفس نفس زدن. با عجله در چیزی می‌نوشت: 

 «رنگ به روی دیوار نبود، رد عمیق چنگ و ناخن رنگ زرد کم رنگش را محو کرده بود. زمستان سرد از پنجره‌های باز به داخل می‌ریخت، و گرمی اجاق کوچک کنار اتاق را در محاصره داشت. باد به فاصله‌های مشخص زوزه سر می‌داد. غم و آه ممتد همه جا را پر کرده بود. و سقف مدام جیغ می‌کشید» 

... 

سه ساعت است با پالتو دراز کشیده‌ام، و فکر آن خرابه از سرم بیرون نمی‌رود. کاش کسی بود و هیجانم را به رویش می‌ریختم تا کمی آسوده بخوابم. می‌ترسم، نمی‌خواهم امشب باز کابوسی تازه ببینم. 

آن اتاق را دوست دارم، آرامم می‌کند، گفتند دوستت رفته مسافرت، آن مرد راست می‌گفت او مرده است، البته لکه‌های خون خشکیده بر زمین توضیح صریح تری دادند! 

آینده همیشه رویاست، و رویا آرامش بخش. مرگ تضمین شده‌ترین آینده بشر است‌، همیشه از دیدن مرگ در خواب ناراحت می‌شوم. اینکه رویا را کابوس تعبیر کنم. اینکه از سرشار بودنش به بیداری منتقل شوم مرا عذاب می‌دهد. سه ساعت است که تلاش می‌کنم نخوابم. به مرگ دوستم می‌اندیشم و به خوشبختی زیبایش در زود‌تر رسیدن به آینده. حس مبهمی مثل حسادت گلویم را می‌فشارد، می‌توانم پرستار را صدا کنم و وقتی آمد بازی دیوانگی را شروع کنم و او هم باز از آن آرام بخش‌های سه بعدی برایم تزریق کند! و به خوابی فرو بروم که حتی رویا هم نخواهد داشت! اما این حسادت نمی‌گذارد اگر می‌توانستم یا می‌دانستم که چگونه باید مرد. همین الان می‌مردم! یعنی راهی سریع‌تر از زندگی هست؟!
دوستم آن راه را یافت و رفت. او از من عاقل‌تر بود، صورت سبزه و کشیده‌ای داشت، همیشه در غم نشسته. با چشمهایی گود و کبود. هیچ لباسی اندازه‌اش نمی‌شد از بس که بی‌قواره بود. بلند و لاغر، مثل بید خشکی که نسیم هم برای شاخ و شانه می‌کشد. این‌ها را هزار بار برای خودم توضیح داده‌ام، هزار بار سر و لباسش را ورنداز کردم، چهره‌اش را کاویدم بلکه هرچه زود‌تر پی ببرم که چگونه مردن را آموخت؟ چه کرد. آخر ظاهر آدم‌ها ارتباط مستقیمی با زمان مرگ و دلیل مرگشان دارد، اگر مکان را هم اضافه کنم غلو نکرده‌ام. مثلا مادرم با آن قد کوتاه و هیکل گردش معلوم بود که زیاد از خانه دور نخواهد شد، مثل سنگ قلوه‌های ته رود نهایتا دو سه متری اینور یا آنور‌تر می‌رفت اما ناچار در‌‌‌ همان خانه مرد. اما قلوه سنگ‌ها خیلی ساییده می‌شوند، مادرم هم همینطور بود. قبل از مرگش همه جایش درد می‌کرد، درد برایش یک شاخصه از زندگی بود. قلوه سنگ‌ها همیشه در حال کم شدن هستند، طبیعی است که به کم شدن عادت کنند. من می‌دانستم که بیماری جانش را خواهد گرفت و وقتی مرد زیاد تعجب نکردم. اینجور آدم‌ها سکته نمی‌کنند، قند خودن می‌گیرند، رماتیسم به زمین می‌کوبدشان و کمر درد همیشه نوازشان می‌کند! 

اما موضوع در تیمارستان به کلی متفاوت است، مخصوصا در اینجا. پیشرفته‌ترین دیوانه‌ها را اینجا آمده‌اند. همه‌شان به زور و فقط من با میل خودم آمدم. یعنی دیگر تحمل آدمهای عاقل را نداشتم، در تیمارستان آدم تنهایی را مزه می‌کند. یعنی می‌فهمد. بی‌نیاز است و کسی بر سرش منت نمی‌گذارد. خیلی ویژگی‌های دیگر هم هست که دیوانه خانه را برای آدمهایی مثل من شبیه بهشت یا گوشه‌ای از آن می‌کند. 

دوستم، او فهمید. و من هنوز نفهمیده‌ام که چگونه باید... آه. خطوط کاغذی که بهم دادند یکی یکی کم می‌شود و من هنوز به نتیجه درستی نرسیده‌ام. باز درگیر خودم شده‌ام و تحلیل‌هایی که هزار بار مرورشان کرده‌ام. زندگی ملال آور است مخصوصا وقتی تمام خلاقیتت را در برای تفسیر گریز از جهان سایه‌ها به کار برده باشی! من فقط به مرگ می‌اندیشم. آرزویم زائیدن فرشته مرگ است و یا باردار کردنش! او باید یا کودکم باشد و یا معشوقه‌ام. و من اکنون نه کودکی دارم و نه معشوقه‌ای. این ملال آور است. من دوستم را دوست می‌داشتم، او مرا می‌فهمید. و من این نوشته را به او خواهم رساند. 
...
هوا داشت تاریک می‌شد، هنوز روی تخت افتاده بود و نفس نفس می‌زد. کاغذ را در دست فشرد و با شتاب از جا برخاست. به سمت پنجره رفت و پالتویش را در آورد. پنجره را باز کرد و پرید.

برچسب : تیمارستان ، مرگ ، فرشته مرگ ، داستان ، داستانک ، چیزی شبیه داستان ، دیوانه خانه ، خودکشی ،
 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر