تبلیغات
آینوس - همزاد

همزاد

1392/04/22 12:28نویسنده : 96

 
وارد که شدم، انگار کسی در اتاق حرف می‌زد، با صدایی گنگ و پچپچه. خوب که دقت کردم هیچکس نبود، اما آوا باز تکرار می‌شد. معلوم بود که از رفتن صاحبش چیزی نگذشته است. 
صدا میان جوان و کودک بود، کلماتش طعم هذیان می‌دادند، نه گس و نه تلخ. دستانم بی‌اختیار می‌نمودند، حرکاتشان نه مثل نوازش بود و نه رقص، می‌دانستم‌؛ کلمات را می‌نوشتند، اما به زبانی که حرف و شکل خاصی ندارد. پس من مقاومتی نکردم، می‌گفتند: 
 «سرانجام شیشه‌ای شکسته می‌شود، پرنده‌ای از بامی می‌پرد و اتفاقی می‌افتد؛ نه چیزی شبیه معجزه، یا حتی طوفان. یک اتفاق ساده‌تر، چیزی مثل گریه کردن. البته نه برای عشق و سایر چیز‌ها، یک نوع گریه کردن بسیار ساده، بی‌هیچ تلاشی برای به خاطر آوردن چیزی. آن لحظه، آن دم دیگر از خیانت‌ها خبری نیست. اصلا دلیلی ندارد که در پی آن بویش پخش شود! سرانجام آن لحظه فرا می‌رسد و مثل این اتاق مملو از من می‌شود، گمانم قبل از دیدنش بمیرم. سرم سنگین است و زبانم بجز این یاوه‌ها چیزی نمی‌گوید. زمانش نزدیک است» 
من ترسیدم، اما دیر شده بود. نمی‌دانم این کمبود را چگونه فهمیدم، ایمان داشتم، ایمان داشتم که دیر شده.

برچسب : همزاد ، اتاق خالی ، داستان ، چیزی شبیه داستان ، داستان کوتاه ، داستانک ،
 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر