تبلیغات
آینوس - مطالب تیر 1392

همزاد

1392/04/22 11:28نویسنده : 96

 
وارد که شدم، انگار کسی در اتاق حرف می‌زد، با صدایی گنگ و پچپچه. خوب که دقت کردم هیچکس نبود، اما آوا باز تکرار می‌شد. معلوم بود که از رفتن صاحبش چیزی نگذشته است. 
صدا میان جوان و کودک بود، کلماتش طعم هذیان می‌دادند، نه گس و نه تلخ. دستانم بی‌اختیار می‌نمودند، حرکاتشان نه مثل نوازش بود و نه رقص، می‌دانستم‌؛ کلمات را می‌نوشتند، اما به زبانی که حرف و شکل خاصی ندارد. پس من مقاومتی نکردم، می‌گفتند: 
 «سرانجام شیشه‌ای شکسته می‌شود، پرنده‌ای از بامی می‌پرد و اتفاقی می‌افتد؛ نه چیزی شبیه معجزه، یا حتی طوفان. یک اتفاق ساده‌تر، چیزی مثل گریه کردن. البته نه برای عشق و سایر چیز‌ها، یک نوع گریه کردن بسیار ساده، بی‌هیچ تلاشی برای به خاطر آوردن چیزی. آن لحظه، آن دم دیگر از خیانت‌ها خبری نیست. اصلا دلیلی ندارد که در پی آن بویش پخش شود! سرانجام آن لحظه فرا می‌رسد و مثل این اتاق مملو از من می‌شود، گمانم قبل از دیدنش بمیرم. سرم سنگین است و زبانم بجز این یاوه‌ها چیزی نمی‌گوید. زمانش نزدیک است» 
من ترسیدم، اما دیر شده بود. نمی‌دانم این کمبود را چگونه فهمیدم، ایمان داشتم، ایمان داشتم که دیر شده.

برچسب : همزاد ، اتاق خالی ، داستان ، چیزی شبیه داستان ، داستان کوتاه ، داستانک ،
 

تیمارستان مرگ

1392/04/21 13:28نویسنده : 96

 
در یکی از ظهرهای پائیزی، جوانی در حیاط آسایشگاهی روانی نشسته بود. و به زمزمه با خود حرف می‌زد. از دور صدای محوی او را می‌خواند. ساختمان آسایشگاه با حیاط بزرگی پوشیده شده بود. برخاست و قدم زنان به سوی مرد سیاه پوست ورزیده‌ای که صدایش می‌زد رفت. وارد ساختمان شدند، مرد به جوان گفت: «دوستت مرد، اون‌ها بهت دروغ می‌گن. ولی من می‌خوام بهت نشون بدم» و او را به اتاقی راهنمایی کرد. جوان لحظه‌ای در اتاق مکث کرد و سپس به بیرون دوید. فریاد زد: «کاغذ می‌خواهم، خودکار بهم بدید» مرد سیاه پوست در اتاق را بست و در راهرو محو شد. پرستار دیگر جوان را از راه پله‌ها بالا برد و کاغذ و خودکاری به او داد. جوان به اتاقش رفت و خود را به روی تخت انداخت و شروع کرد به نفس نفس زدن. با عجله در چیزی می‌نوشت: 

 «رنگ به روی دیوار نبود، رد عمیق چنگ و ناخن رنگ زرد کم رنگش را محو کرده بود. زمستان سرد از پنجره‌های باز به داخل می‌ریخت، و گرمی اجاق کوچک کنار اتاق را در محاصره داشت. باد به فاصله‌های مشخص زوزه سر می‌داد. غم و آه ممتد همه جا را پر کرده بود. و سقف مدام جیغ می‌کشید» 

... 

سه ساعت است با پالتو دراز کشیده‌ام، و فکر آن خرابه از سرم بیرون نمی‌رود. کاش کسی بود و هیجانم را به رویش می‌ریختم تا کمی آسوده بخوابم. می‌ترسم، نمی‌خواهم امشب باز کابوسی تازه ببینم. 

آن اتاق را دوست دارم، آرامم می‌کند، گفتند دوستت رفته مسافرت، آن مرد راست می‌گفت او مرده است، البته لکه‌های خون خشکیده بر زمین توضیح صریح تری دادند! 

آینده همیشه رویاست، و رویا آرامش بخش. مرگ تضمین شده‌ترین آینده بشر است‌، همیشه از دیدن مرگ در خواب ناراحت می‌شوم. اینکه رویا را کابوس تعبیر کنم. اینکه از سرشار بودنش به بیداری منتقل شوم مرا عذاب می‌دهد. سه ساعت است که تلاش می‌کنم نخوابم. به مرگ دوستم می‌اندیشم و به خوشبختی زیبایش در زود‌تر رسیدن به آینده. حس مبهمی مثل حسادت گلویم را می‌فشارد، می‌توانم پرستار را صدا کنم و وقتی آمد بازی دیوانگی را شروع کنم و او هم باز از آن آرام بخش‌های سه بعدی برایم تزریق کند! و به خوابی فرو بروم که حتی رویا هم نخواهد داشت! اما این حسادت نمی‌گذارد اگر می‌توانستم یا می‌دانستم که چگونه باید مرد. همین الان می‌مردم! یعنی راهی سریع‌تر از زندگی هست؟!
ادامه ...
برچسب : تیمارستان ، مرگ ، فرشته مرگ ، داستان ، داستانک ، چیزی شبیه داستان ، دیوانه خانه ، خودکشی ،
 

توشه‌ای از کلاغ

1392/04/20 17:28نویسنده : 96

 
«هیچگاه آغازی در کار نبوده است، درست مثل یک دایره. تولد و مرگ در همین دَوَران معنا یافته‌اند. آغازی وجود ندارد. همه چیز مثل جرقه‌ای در این دایره روشن می‌شود و همین جا به خاموشی می‌رسد. 
آینوس یک انسان بود، شخصیتی ساختگی، مبارزی سرسخت و دل نازک، پر از تمام تناقض‌ها. روزی زیست و روزی کشته شد، به دست پلیدی و نه در پلیدی! و پس از روز‌ها کلاغی بر جسدش نشست و معنای طلاگون آینوس را ربود، اینک آینوس یک مکان است. جایی که لحظه‌ای در گذر یخ می‌زند و می‌میرد. تا چیزی در وداع با آن لحظه به دست آید. 
آینوس تصویر است، تصویر کلمات و خواب. لحظه‌های ذهنی که نیازمند چشم نیستند.»

برچسب : آینوس ، توشه ، کلاغ ، زمان ، مکان ، آغاز و پایان ، تولد و مرگ ،